قرار می شود نقدی بنویسم. پس می روم و کار را 2 بار می بینم. به محض دیدن،« قرار » ناپایدار می شود و من دو به شک...دلم نمی خواست...راضی نبود...دغدغه ایی هم نبود...حداقل سوفکلی هم حضور نداشت تا مرا به جنب و جوش آورد. قرار به قطاری بود که هرگز نمی آید...اما تا چشم باز می کنی می بینی ای دل غافل این که قطاری است که هرگز به مقصد نمی رسد...نویسنده ایی که مطمئن نیست پیامی دارند این داستانها...مبادا، تماشاگرم شک کند...پس بهتر آنکه از زبان بازیگرم بشنود : چقدر پیام دارد این نمایش! چه قراریست؟! نمایش بود؟ پرفورمنس؟ آن یکی که گفتم دیگر چیست؟! و باز می اندیشم که نقدی بنویسم که عده ایی با آن موافقت کنند یا مخالفت...خب! بعد؟! پس تصمیم گرفتم که نقدی ننویسم...این را هم که می نویسم از برای آن « قرار» بوده...در مورد کار: «بودش» بهتر از «نبودش» بود...گرچه «بودش» هنوز «بود» نشده بود...چه نقاط قوتی داشت که رها شدنش آن را به ضعف در آمیخت...اول در نوشتن...بعد در کارگردانی ...بعدتر در بازی...قرار است صلیب شوم؟! خوب چرا می گویم؟! قرار است از پله ها بالا روم؟ خوب ، چرا آن را بیان می کنم؟! دریایی در کنار یک ریل قطار...موسیقی از همه جا و همه جنس...چه خوش می گذرد در این همه رنگ و نور...و زنی که می خواهد بخنداند...ببینید من چقدر خنده دارم! راه رفتنم، حرف زدنم...دور هم بودیم خوش گذشت...از چه بنویسم؟! از برای کاری که با تمام نقاط قوت و ضعفش، چون از سالن بیرون می آیم، آن را نیز در پشت سرم جا می گذارم؟! برمی گردم تا بنویسم. اما این کار نیست که مرا بر می گرداند...اگر « قرار» نبود، این پست هم نبود...

دقایقی با «سنگ» نوشته:«علیرضا توانا» و اجرای « سعید زین العابدینی» که از17 فروردین تا 1اردیبهشت در بابلسر به اجرا رفت.