برای پدر
پدر مرد...ناگهانی...شاید از بیخبری من ، ناگهانی شد...زندگی گاه آدمی را فریب می دهد...که برای دیدن پدر وقت هست...سر فرصت به دیدنش خواهم رفت...ای کاش دوشنبه 12 تیر شبانه حرکت می کردم، شاید به دیدارش می رسیدم...که اگر نمی توانست برای دیدن اجرای من در جشنواره بیاید و زبان انتقادی تندش را به کار گیرد ؛حداقل برای آخرین بار صدایش را می شنیدم و نگاه پراز آرامشش را می دیدم ...حالا من لبخند شیرینش را به یاد دارم...اخم هایش را...موهای پریشان گندمگونش را و تن صدای عجیبش را که فریاد می کشید : کی بهت گفته « یرما» این شکلیه؟!...ازش چی به من نشون دادی؟( و من یکه خوردم...انتظار عتابش را نداشتم!) یرما نابغه بود...می دونی فرق نابغه ها با آدم های معمولی چیه؟ آدم ها اگه تو راه اهدافشون مانعی ببینند...دیواری...راهشان را تغییر می دهند اما نوابغ با سر به دیوار می کوبند...می دانند که سرشان خواهند شکست، اما مسیرشان (هدفشان) را تغییر نمی دهند...چه کم یاد گرفتم از پدر...کاش بزرگتر بودم، کاش وقتی که خود را پیدا کرده بودم، او را می یافتم!حسرتی به دلم مانده برای تمام لحظاتی که می توانستم از او یاد بگیرم...بیشتر و بیشتر ...برای بیکران تجربه هایش، برای انچه که می دانست و با خود به خاک برد...انسان را خوب می شناخت با تمام پیچیدگیهایش...برای تسکین از دست دادنش، راه کاری ندارم... به این می اندیشم چه شد که فکر کردم برای دیدنش، برای یاد گرفتن از او فرصت زیادی دارم! که او آنجاست در مکانی امن، بی زمان؛ بی مرگ!! ان روز که برای انتخاب بازیگر با دستیارم با لباس تمرین و ژولی پولی به آموزشگاهش رفتیم و در میان هنرجویان بالا شهری و شیک پوش او انگشت نما شدیم ؛ رفتاری کاملاً متفاوت با ما ( در دانشکده هنرهای زیبا، به عنوان دانشجو) در پیش گرفت...چه مرد عجیبی...آن زمان فهمیدیم که رسم او چیست؟! من یک دانشجوی سال اخر بودم...برایمان برخاست...موقع تست گرفتن من از بازیگرانش؛ همه آموزشگاه را دعوت به سکوت کرد. برخاست و خود شخصاً در را بست تا سرو صدا بیرون اذیتمان نکند و خود؛ ما را به هنرجویانش معرفی کرد...و من دریافتم که چه مرد بزرگی را در رویاروی خود می بینم.... یادم نیست که آیا در میان شیطنت های دانشجوییمان به او گفتم که چقدر دوستش دارم...اما می دانم که این طور موقع ها اخم می کرد و با زبان تند و تیزش می گفت: بسه! زبون نریزین...اما اینجا به پدر تئاتریم می گویم: استاد...استاد سمندریان عزیز به خاطر همه چیز ممنون...

به خاطر همه انتقادات کشنده ات
در مورد یرما که هوشیارم کرد...
به خاطر زبان تند و تیز و نگاه مهربانت..
و به خاطر همه دیوار هایی که سرم را شکست ...
استاد سمندریان به احترامتان برمی خیزم و می گویم:
دوستتان دارم...............................................................سپاس
















