به انگیزه اجرای آنتیگونه اثر سوفوکل که به  کارگردانی عباس ابوالحسنی امروز بعد از پانزده روز به اجرایش  در آمفی تئاتر بابلسر خاتمه خواهد داد.

بروشور را ندیدم و نمی دانم که این برداشتی از اثر جاودانه سوفوکل بود یا نه؟...اما آنچه که بر صحنه دیدم گویای این معنا بود...متنی از هم گسیخته که شاید بیشتر شبیه خلاصه ایی از نمایش بود...این شیوه انتخاب و گزینش از متن و چیدمان دیالوگ ها باعث شد که اثر ازهم گسیخته شود و خط ارتباطی شخصیت ها (که با این نوع گزینش به حد تیپ تنزل کرده اند) از بین برود...در نمایشنامه سوفوکل ما با شخصیت هایی پیچیده ایی سرو کار داریم...کرئون...آنتیگونه...ایسمنه و... حتی سرباز...نوع و جنس برخورد آنان با یکدیگر و ارتباط آنها دراجرای عباس ابوالحسنی نشانگر این مطلب است که شخصیت ها  به سطح رسیده اند و تبدیل به تیپ های کلیشه ایی شده اند. .سرآهنگ مفهوم گاه نمادین گونه از مردم دارد. حذف سر آهنگ که به عنوان یک شخص بی طرف سخنان کلیدی می زند  و نقش مؤثری در پیشبرد وقایع داستان دارد و تقسیم کردن دیالوگ ها ی او میان سایر شخصیت های نمایش، به خصوص تیرزیاس اشتباه است...اشتباه اولیه در گزینش متن اتفاق افتاد و به طور مسلم باقی کار بر این زیر بنا استوار شده است...عباس ابوالحسنی که در نقش کرئون بر صحنه ظاهر می شود...نقد کاراکتر کرئون را به نمایش می گذارد که خطاست...او به عنوان بازیگری که این نقش رابه منصه ظهور می رساند، کرئون را دوست ندارد. به بیان صریحتر ما کرئونی می بینیم که دلایل درونی برای اعمال خود ندارد و این باعث می شود که کرئون به حد یک دیکتاتور کلیشه ایی نزول کند...بازیها مشکلات جدی دارند...زندگی نمی کنند. ادای زندگی را در می آورند البته با حذف رنگ و بوی انسانی ( بغیر از نقش کرئون دوم که در جای خود از آن سخن خواهم راند.) سکوت های انسانی حذف شده...و اگر هم سکوتی داشته اند...در آن کاری نکرده اند...کاراکترها انسانند و انسانها در هر لحظه کاری انجام می دهند...حتی وقتی هیچ نمی کنند...( واضح است که منظورصرفاً همیشه یک عمل فیزیکی نیست)...جملات به تندی، پشت سرهم بدون اینکه فهمیده شوند،به بیرون پرتاپ می شوند. گویی بازیگر می خواهد زودتر از رنج و محنت ادای آن، خود را خلاص کند. در مرحله بازی هم بازی بازیگرها مضاعف با مشکل گزینش متن...به سطح کشانده شده و شخصیت های سوفوکل تبدیل به سایه شده اند. در واقع زندگی به روی صحنه جریان ندارد. بازیگرها ادای زندگی را درمی آورند...ادای عصبانیت...ادای استرس...ادای ترس...به یاد آوریم بازی ملکه، آنتیگونه و ...صداها اوج و فرودی نداشت...دکلمه کردن...به نظر می آمد هر آنچه که لازم بود تا آدمها قابل باور شوند و فضایی شکل بگیرد از بین رفته است. مریم جباری را در طول نمایش موجودی عصبانی می بینیم که کنترلی بر صدایش ندارد...که دائم در اوج ها صدایی خش دارو آزارنده پیدا می کند...گویا بازیگران جوان در تئاتر همیشه می خواهند گوی سبقت را از صدای زیبای بم مهتاب نصیرپور و رویا تیموریان بربایند...اما این نیز کاری سخت می طلبد. قرار است آنتیگونه دوست داشته شود. قرار است ما با او همزاد پنداری کنیم. اما چنین نمی شود و حربه هایی چون موسیقی نیز نمی تواند این ضعف های جدی را بپوشاند... آنتیگونه نه تنها دوست داشته نمی شود بلکه در صحنه پایانی، خطابه هنگام مرگ او کش دار و اضافی می نماید...سه نفر ادم سیاه پوش که اوایل نمایش وارد صحنه می شوند...اضافی و بلاتکلیفند...به خصوص عینک های دودیشان با لباس پارچه نازلِ تمرین، ناهمگون است.معنای حضور دو کرئون و دو آنتیگونه فهمیده نمی شود و به شلختگی کار می افزاید...اگر لباس های متفاوت آنها نمایانگر بی زمانی این ماجراست. باز هم درست از آب در نمی آید.معنای دومی که می توان برداشت کرد این است که کرئون و آنتیگونه دوم نشان از بیرونی کردن درونیات کرئون و آنتیگونه اول باشند که این نیز عقیم می ماند و به کلیت کار صدمه می زند. بخصوص صحنه مرگ آنتیگونه و حمل هایمن توسط کرئون دوم و همراهی کرئون اول که سرش را زیر ردای هایمن گذاشته٬ صحنه کمیکی ایجاد کرده است. ( آدم را به فکر می اندازد: نکند محمد میرزایی با هیکل تنومندش برای حمل هایمن انتخاب شده است!)...بازی هایمن هم از این میان استثنا نیست...ما نمی دانیم از چه روی او که می داند آنتیگونه محکوم به مرگ شده، خوش و خندان پا به صحنه می گذارد !! شانه های پهنی که با اِپل برای بازیگر نقش هایمن که اندامی لاغر و جثه ظریف دارد، ساخته اند. نه تنها اورا قوی هیکل و چهار شانه نشان نمی دهد بلکه کاریکاتور یک هیکل مند را به نمایش می گذارد.( بی اختیار مرا به یاد شخصیت دراگو کارتون دهکده ی حیوانات انداخت.) بازی محمد میرزایی در نقش کرئون دوم، در خور توجه است...نیرو و انرژی که او برای نقش و از آن خود کردن آن، صرف کرده و سعی کرده است  که به کرئون و دغدغه های او نزدیک شود، در کار مشاهده و قابل تقدیر است...تیرزیاس که در نمی یابیم که بالاخره قرار است کور باشد یا نه؟! (کوری تیرزیاس یکی از المان های نمادین شخصیت اوست که بسیار مهم است)...به محض ورود او به صحنه از تماشاگر کناریم کلمه «بابا شاه» را شنیدم...تیرزیاس هم به مشکلات سایر بازیگران گرفتار است...سالار حسین پور بازیگر جست و جو گریست...اما هنوز نتوانسته درون و برونش را هماهنگ سازد...ایمان فلاحت پیشه در نقش پیک در تیپی باقی مانده که میراث « دلدار» و «پل» است...و این اغراق در لحن در او و کرئون بیشتر از سایر بازیگران دیده می شود و اما بازی مردم شهر...عدم اعتماد به نفس...شل و وارفتگی ( هنوز در الفبای تمرینات بازیگری اند) در آنها کاملاً مشهود است. در بعضی صحنه ها آنها به بلاتکلیفی دچار هستند...عکس العمل های آنها در برابر حوادث گنگ و گاه اشتباه است...حضور آنها، نوع چیدمان و حرکات آنها در راستای یک هدف نیست...و این همه به آشفتگی فضای ساخته شده ( اگر قبول کنیم که اصلاً فضایی ساخته شده است!) می افزاید...چیدمان میزان ها وحرکات از نیازهای انسانی ریشه نگرفته و محدود و کلیشه ایی است.( به جز عبور آنتیگونه و ایسمنه از میان سربازان قصر که به نسبت خوب درآمده)..نشستن ...برخاستن ... از پله ها بالا و پایین رفتن ...اگر کرئون هایمن را برای مطیع ساختن بر تخت می نشاند( نشان از وعده پادشاهی بعد از او) نباید دیگر اورا از تخت شاهی بلند کرده و خود برآن بنشیند...به رعایت جزئیات بی توجهی شده...و اما صندلی(  نوع رنگ آمیزی آن را دو بعدی و تخت کرده است) و تاج کاریکاتوروار کرئون باعث می شود که کار و موضوع از حالت واقعی در آید ( ما را به یاد نقاشی کودکان می اندازد) و کار، حوادث و آدم های آن را جدی نگیریم...این انتخاب دقیقاً خلاف تأثیر صدای پای سرباز ها عمل می کند که تلاش می کند ما این موقعیت ترسناک و خشن را جدی بگیریم...طرح تکراری گروتسک وار سه شخصیت با آن کله های اغراق آمیز و طرح نخ نمای توطئه و دست های پشت پرده، باعث شده شخصیت قوی و عمیق کرئونِ سوفوکل به سطح نزول کند... و این نیز به اجرا آسیب رسانده است...به نظر می آید به  شیوه های بیانی که سالهاست در جهان مطرود و کنار گذاشته شده، ما همچنان به ریسمان پوسیده آن چنگ می زنیم...چرا؟ خود نیز نمی دانم و اما در مورد طرح صحنه...به کار بردن پلکان و ستون برای نمایشنامه های تاریخی، عمری بس دراز دارد که مهمترین این طرح ها متعلق به « آدولف آپیا» برای نمایش«the divers» اثر شیلر  در سال 1910، اپرای « ارفییوس ویوریدایس» در سال  1913و نمایش « ایفی ژنی در اولیس» اثر اوریپید  می باشد...این انتخاب صحنه برای نمایش انتیگونه می توانست در جهت نمایش  و اهداف درونی آن کاملاً کاربردی باشد...اما این فکر نیزبه دو دلیل عقیم ماند. اول آنکه طراحی صحنه خود مشکلاتی داشت و دوم آنکه کارگردان نتوانست از آن استفاده کاربردی کند...نورهای قرمز پلکان رو به تماشاگر که شاید میخواست انتقام، عشق، قدرت و خون را بنمایاند. جنبه تزیینی و شعاری به خود گرفت تا اینکه کاربردی باشد.(بخصوص وقتی می بینیم از اول تا پایان نمایش این نورها را داریم) صحنه آمفی تئاتری که آنتیگونه در آن به اجرا رفت، به طور عادی دارای عرضی بسیار و عمقی کم است.نحوه چیدمان پلکان باعث شد که صحنه عریض تر  و عمق صحنه کمتر جلوه کند. قرار بوده که پلکان بُعد ایجاد کند که متأسفانه نحوه ساخت و پرداخت آن تأثیر اختلاف سطحی که پلکان ایجاد کرده را کمرنگ می کند...رنگ روشن پس زمینه صحنه...رنگ ستون ها و جایگاه آنها...پرسپکتیو را کامل از بین برده است و صحنه بیش از پیش تصنعی جلوه می کند... تصویر اجرای آنتیگونه به کارگردانی Jacque  wheeler  و کاری از Valdosta State University  که به تازگی در اروپا اجرا رفته است. میتواند به روشن شدن این مبحث کمک کند 

 

و اما موسیقی...انتخاب موسیقی نشانگر آشکار این مطلب است که سجادی شناختی از مبحث دراماتیک، اوج و فرودها و اصولاً تئاتر ندارد و در این امر بی تجربه است...انتخاب ها در بیشتر موارد نابجاست یا جابجا بکار رفته است..موسیقی گوش آشنای شجاع دل اثر مل گیبسون که تماشاگر آشنا را به یاد شجاع دل و صحنه های فیلم می اندازد و ذهن را از کار اجرایی منحرف می کند...البته این سخن به این معنا نیست که نباید در کار تئاتر از موسیقی گوش آشنا استفاده کرد..تنها زمانی مجاز به اینکار هستیم که بخواهیم از همان گوش اشنا بودن استفاده کاربردی کنیم...موسیقی ها از یک جنس نیست... انتخاب موسیقی لورنا مک کنا که خود از پاساژهای حسی متفاوتی می باشد برای صحنه وداع هایمن و آنتیگونه ( که به قصد تزریق سانتی مانتالیسم اتفاق می افتاد) اشتباه است. و موسیقی رعب آور فیلم دراکولای برام استوکر که جنس هراس آن نه از جنسی زمینی که از مطلبی ماورایی می تواند باشد...در بعضی لحظات هم که موسیقی نیاز نبود اما بود!!  اگر دانشجو بودن را نه به معنای تازگی و نو بودن، بلکه به معنای ناپختگی و بی تجربگی بگیریم..کل کار...برداشت از متن، بازیها، طراحی صحنه، انتخاب موسیقی و ...در مرحله دانشجویی  باقی مانده است...

 

تصویر و اطلاعات مربوط به این نمایش برگرفته از سایت ایران تئاتر است.